تبليغاتX
رد پای خورشید



نویسنده : سعید برزگر ; ساعت 17:17 روز دوشنبه 4 آبان1388

امام رضا(ع)، در کلام رهبری

 

بايد اعتراف كنيم كه زندگى ائمه ، عليهم‏السلام، بدرستى شناخته‏نشده و ارج و منزلت جهاد مرارت‏بار آنان حتى بر شيعيانشان نيز پوشيده مانده است. على‏رغم هزاران كتاب كوچك و بزرگ و قديم و جديد درباره زندگى ائمه ، عليهم‏السلام، امروز همچنان غبارى از ابهام و اجمال، بخش عظيمى از زندگى اين بزرگواران را فرا گرفته وحيات سياسى برجسته‏ترين چهره‏هاى خاندان نبوت كه دو قرن و نيم از حساسترين دورانهاى تاريخ اسلام را دربرمى‏گيرد با غرض‏ورزى يا بى‏اعتنايى و يا كج‏فهمى بسيارى از پژوهندگان و نويسندگان روبرو شده است. اين است كه ما از يك تاريخچه مدون و مضبوط درباره زندگى پرحادثه و پرماجراى آن پيشوايان، تهيدستيم .



ادامه مطلب

دسته بندی :

       لینک مطلب



نویسنده : سعید برزگر ; ساعت 12:29 روز پنجشنبه 30 مهر1388

test

فصل هفتم " رگبار پراكنده
نمي‌دانستم آن‌جا هنوز خاك ماست يا در خاك دشمن هستيم. عراقي‌ها هميشه توي خاك خودشان بهتر مي‌جنگند تا خاك ما. شايد هم دلبستگي به خاكشان آنها را جري‌تر مي‌كرد. شعار ما اين بود كه آنها را بايد تا قدس دنبال كنيم. تلفات زيادي نداده بوديم. بايد براي خودمان يك خط پدافندي مي‌ساختيم تا نيرو‌هاي ديگر از راه برسند. اصغر گفت: مواظب سنگر‌ها و خار‌ها باشيد. ممكن است عراقي‌ها پشتش مخفي شده باشند.
آن‌قدر جلو رفته بوديم كه با عراقي‌ها قاطي شده بوديم. رمز ما «يا زينب(س)» بود. عراقي‌ها هم رمز را فهميده‌ بودند. باران شديد بود. لباس‌هايمان خيس شده بود. تشخيص خودي و غيرخودي ممكن نبود. نيرو‌ها سردرگم بودند. روي ارتفاع مستقر شديم؛ همان ارتفاعي كه بايد مي‌گرفتيم و مقصد نهايي عمليات بود. رفتيم داخل كانال و منتظر طلوع آفتاب شديم. ساعت سه نيمه‌شب بود و بچه‌ها فراغتي يافته بودند تا دوستان خود را پيدا كنند. تا ته كانل رفتيم و يكي‌يكي بچه‌هاي روستا را پيدا كرديم. حسن محمد عليخاني، اصلا پيداش نبود. دلواپس شدم.



ادامه مطلب

دسته بندی :

       لینک مطلب



نویسنده : سعید برزگر ; ساعت 13:7 روز چهارشنبه 15 مهر1388

test

حضرت آیت الله خامنه ای فرمانده معظم کل قوا، صبح امروز در مراسم مشترک دانش آموختگی، تحلیف و اعطای سردوشی دانشجویان دانشگاههای افسری ارتش جمهوری اسلامی، افسران جوان و جوانان پرشور و مؤمن بخشهای مختلف کشور را پیشگامان حرکت به سمت دنیایی سرشار صلح و عدالت و دوستی خواندند و تأکید کردند: زورگویان جهانی در اجرای «پروژه ایران هراسی» ناکام خواهند ماند چرا که اقتدار ملی جمهوری اسلامی، نه تنها تهدیدی برای ملتها نیست بلکه الگویی برای پیشرفت و عزت و افتخار ملتها به شمار می آید



ادامه مطلب

دسته بندی :

       لینک مطلب



نویسنده : سعید برزگر ; ساعت 18:23 روز یکشنبه 12 مهر1388

 

test

گفت که فردا ساعت یک و نیم بعد از نماز، قبل از نهار شهید میشم. گفتم  چی محمد یه بار دیگه بگو ، بگو  چی گفتی؟ زدم زیر خنده و  و گفتم دهاتی سیاه سوخته، چشم بسته غیب میگه، بعد دوباره از خنده ریسه رفتم و با مشت کوبیدم به پشت گردنش و گفتم خل شدی چل شدی! عاتل و باطل شدی! جائی نگی؟  دست مان میندازن! گناه، معصیت، فهمیدی محمد، کسی از عالم غیب خبر نداره ؟ داره محمد؟



ادامه مطلب


       لینک مطلب



نویسنده : سعید برزگر ; ساعت 10:26 روز سه شنبه 31 شهریور1388

 

test

فرمانده، پیرمرد بابا بزرگته، ببین این دست یک کارگر است. یک کشاورز روستایی، درسته که نصف عمر من و نداری و فرمانده ام هستی، اگه روستایی باشی، حتماً بابات از قدیم مدیما برات گفته، ها گفته یا نه!؟ ازخیش و گاو، و گاو آهن، از درو، ازکوله کشی و پارو کشیدن، همین یک ماهی که هفت تپه آموزش نظامی بود.کی دیدی من کم بیارم؟ حالا به من میگی پیرمردی و بمان تو آشپزخانه، فرمانده اصلاً یک حرفی، بیا با هم کشتی بگیریم نگاهی به دور و برم انداختم بچه ها با کله رفته بودن تو بحث من و فرمانده همین که اسم کشتی رو شنیدن حلقه محاصره تنگ تر و تنگ تر شد. فرمانده حیران



ادامه مطلب


       لینک مطلب



نویسنده : سعید برزگر ; ساعت 16:21 روز دوشنبه 16 شهریور1388

test

« قفس را باز کرد و دو کبوترش را بیرون آورد » گفتم: علیرضا جان مگه امروز مدرسه نمیری پسرم ؟ آنچنان سرگرم کبوتر ها بود که متوجه نشد چی میگم. دو باره صداش زدم . علیرضا با تو ام .ازجا پرید .بله ببخشیبد ننه جان متوجه نشدم . گفتم مدرسه نرفتی؟میخوای با کبوتر ها چه کنی؟گفت حالا باشد تا بعد ها  مدرسه فردا میرم . امروز معلم نداشتیم . کبوتر ها را برداشت و رفت . دو ساعتی گذشت دست خالی برگشت .
 


ادامه مطلب

دسته بندی :

       لینک مطلب



نویسنده : سعید برزگر ; ساعت 11:40 روز پنجشنبه 29 مرداد1388

test

جنگ که پایان گرفت، سازندگی که آغاز شد، رزمندگان بسیجی که به خانه های خویش باز گشتن، براین پندار بودیم که برای همیشه دشمن رفته است و ما در آرامشی عمیق زندگی خواهیم کرد. کم کم زندگی زدگی آغاز شد. شکم های سیر، خواب عصر همه را ربود


ادامه مطلب

دسته بندی :

       لینک مطلب